Friday, September 1, 2017

،، دل ام به بوی تو آغشته است. سپیده‌دمان کلمات سرگردان بر می‌خیزند و خواب آلوده دهان مرا می‌جویند تا از تو سخن بگویم کجای جهان رفته ای...... من این راه دراز را آمده ام که تورا ببینم.


,,, مرا؛ ساعت ساز کوری, با تو آشنا کرد. که راز زمان را، نمی‌دانست!!! #شمس_لنگرودی


..‌. عکاسی اینجا فیلتر نمی خواهد هرجا لازم خودش رنگ عوض میکند #عکاسی #علیرضای_خوب #مشهد #امام_رضا


.... من؛ اینجا، کنار این همه زیبائی. و...... فقط نگاه می‌کنی #مشهد #امام_رضا #حرم #حامی #فقط_نگاه_میکنم


... یعنی یهو هوس کنی و پیدا کنی #سالاد_شیرازی


,,, به فدای چشم مست ات


Wednesday, August 30, 2017

.... حوصله نداره و گوشش سنگینه، از اول سفر نظرم رو به خودش جلب کرد, حدود هشتاد و پنج سالشه و به شدت مسئولیت پذیر، از وقتی راه افتادیم با یه گوشی قدیمی، تلفن میزنه و بلند بلند می‌گه خیالتون راحت باشه, من خوبم تازه گرمای آفتاب تو صورتم زده بود و داشت بعد دو شب کم خوابی با صدای یه آهنگ فرانسوی خوابم می‌برد، تکونم داد. زود هدفون هامو از گوشم درآوردم و گفتم «جون دلم؟» به دلش نشست گفت : «جونت سلامت» . فکر کنم دلش فقط یه گوش میخواست، چند دقیقه با دستای لرزونش بوته ها و درخت های کنار جاده رو نشون میداد و از علت کاشتشون تو سال چهل و هفت توسط فرح دیبا می‌گفت. اصلأ برام موضوع جالبی نبود اما از ته دل دوست داشتم با همه وجود گوش کنم. آدا در نیاوردم ، شنیدم. سوال فنی پرسیدم هرجاشو نفهمیدم سرم رو تکون ندادم و گفتم دوباره بگو. اندازه ی یه ربع نفس داشت، آخرش گفت «حالا گفتنی هام زیاده» دستشو گذاشت رو دستم و خندید و خیره شد به پنجره, ازش عکس گرفتم و خوابش برد . الان من نمیتونم لبخندمو پنهون کنم #علیرضای_خوب


,,,, یک ردیف پله تا آن بالاها همه براق و تمیز یک ردیف پله تا یک درب نیمه باز یک ردیف پله که نه! نور چراغ خواب ها سقف اتوبوس! دارم روی سقف راه میروم، مثل همه ی همین روزها نمیدانم من سبک شده ام یا هستی سنگین شده راستش, دوست دارم شکوه کنم اما خودمانیم , لذت خودش را دارد. مثلاً همین الان, همه کمربند های خود را بسته اند و خوابند اما من روی سقف قدم میزنم نه فقط اینجا حتی در نگاهم به پشت شکل ظاهری سایتها و اپلیکیشن ها میدانم خل نشده ام! چند باری وسط جلسه های رسمی امتحان کرده ام وقتی توضیحش میدهم، انگار تازه فهمیدند که خورشید نیست که دور زمین میگردد #علیرضای_خوب #منهای_گرانش #شعر


،،، خدای را نا خدای من! مسجد من كجاست؟ در كدامین دریا كدامین جزیره؟- آنجا كه من از خویش برفتم تا در پای تو سجده كنم و مذهبی عتیق را – چونان مومیائی شده‌یی از فراسوهای قرون – به ورود گونه‌یی جان بخشم. شعر: #احمد_شاملو تصویر : @alirezapurusef #علیرضای_خوب #شعر #شاملو #عکاسی #سفید_مثل_شب @sefidieshab


..... باید دل سپرد یکهو باید شب ساعت دوازده بزنه به سرت فردا قطار گیر نیاری بزنی به جاده


Sunday, August 27, 2017

...


Alireza zolfaghar همه حس کردند سایه ی سنگین پائیزی را که همه ی مرا در هر لحظه از زندگی در خود می بلعید آفتاب را روز را خرده های شکستنم را همه دیدند روزهائی را که خون‌آلود پایم را بر گلویش فشردم و دست براوردم که اینک من.... تلخ این بود که من از پائیز برایشان زرد تر شده بودم گلایه ای نیست هم از نخست گویی پاییز همزادم بود از همان وسط زمستان حالا دیگر فکر می‌کنم یکی شده ایم فرقش را با خودم نمیدانم


,,,,, امام على عليه السلام: در تنگى و سختى است كه محبت راستين آشكار مى شود في الضِّيقِ و الشِّدّةِ يَظهَرُ حُسْنُ المَوَدَّةِ ميزان الحكمه جلد 2 صفحه 419 #به_باش #حدیث


،،،،، من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه صد بار تو را گفتم، کم خور، دو سه پیمانه