Wednesday, August 30, 2017

.... حوصله نداره و گوشش سنگینه، از اول سفر نظرم رو به خودش جلب کرد, حدود هشتاد و پنج سالشه و به شدت مسئولیت پذیر، از وقتی راه افتادیم با یه گوشی قدیمی، تلفن میزنه و بلند بلند می‌گه خیالتون راحت باشه, من خوبم تازه گرمای آفتاب تو صورتم زده بود و داشت بعد دو شب کم خوابی با صدای یه آهنگ فرانسوی خوابم می‌برد، تکونم داد. زود هدفون هامو از گوشم درآوردم و گفتم «جون دلم؟» به دلش نشست گفت : «جونت سلامت» . فکر کنم دلش فقط یه گوش میخواست، چند دقیقه با دستای لرزونش بوته ها و درخت های کنار جاده رو نشون میداد و از علت کاشتشون تو سال چهل و هفت توسط فرح دیبا می‌گفت. اصلأ برام موضوع جالبی نبود اما از ته دل دوست داشتم با همه وجود گوش کنم. آدا در نیاوردم ، شنیدم. سوال فنی پرسیدم هرجاشو نفهمیدم سرم رو تکون ندادم و گفتم دوباره بگو. اندازه ی یه ربع نفس داشت، آخرش گفت «حالا گفتنی هام زیاده» دستشو گذاشت رو دستم و خندید و خیره شد به پنجره, ازش عکس گرفتم و خوابش برد . الان من نمیتونم لبخندمو پنهون کنم #علیرضای_خوب


No comments:

Post a Comment