Alireza zolfaghar همه حس کردند سایه ی سنگین پائیزی را که همه ی مرا در هر لحظه از زندگی در خود می بلعید آفتاب را روز را خرده های شکستنم را همه دیدند روزهائی را که خونآلود پایم را بر گلویش فشردم و دست براوردم که اینک من.... تلخ این بود که من از پائیز برایشان زرد تر شده بودم گلایه ای نیست هم از نخست گویی پاییز همزادم بود از همان وسط زمستان حالا دیگر فکر میکنم یکی شده ایم فرقش را با خودم نمیدانم
No comments:
Post a Comment