
Wednesday, December 13, 2017
من یه کمد دیواری ام ، شایدم یه کابینت ولی این همه ی چیزی نیست که منم ، تو میتونی توی من فقط لباس های شیک و مجلسی رو ببینی یا ظرف های براق کریستالی ولی این همه ی چیزی نیست که منم . من نمی تونم شلوار کهنه بچگیام رو که اولین بار باهاش خوردم زمین رو از توی خودم بیرون بکشم و به تو نشون بدم ، من نمی تونم لیوان لب پر شده ای که مامانم همیشه عادت داشت غروب های جمعه باهاش چایی میخورد رو از ته کابینت در بیارم و بدم دستت تا ببینی . تو چرا این چیزا رو نمی فهمی همه یه چیزایی دارن که نمی تونن بگن ، چه فرقی داره من یه کمد دیواری باشم یا یه کابینت ؟ وقتی تو نمیخاوی بفهمی چه چیزایی توی من هست که دیده نمیشه ، معلومه که دلتنگی رو نمیشه گفت معلومه که دیده نمیشه حتی اگه یه پیرهن چهارخونه سورمه ای و دودی باشه، معلومه که انتظارو نمیشه گفت . معلومه که نمیشه دید حتی اگه یه لیوان لب پر شده باشه ، تو چه طوری میخوای بفهمی که من زخمی ام؟ وقتی حتی شلواره پاره ی بچگی هامو نمی بینی ، حتی اگه کمد دیواری و کابینت نباشی ، یه چیزایی هست که نمیشه گفت حتی یه سری چیزها نیستن مثل تو اما بازم نمیشه گفت ، چرا نمیفهمی؟ میشه حداقل خنده های منو مثل یه کاسه ی گل سرخی برام پس بیاری حالا که رفتی؟ عکس : علیرضا پوریوسف ( @alirezapurusef ) متن از :#ناشناس
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment