Monday, October 9, 2017

میبینی نبودنت ریخته رو سرامیکا؟ مخمل میدوئه روشون و به همش می‌ریزه میبینی همین پائیز که خوبه صدام می‌کنه بعد که میاد و میبینه نیستی انگار نوک زبونشه و یادش نمیاد چیکارم داشته. بعد می‌ره پیش مخمل و من خونه رو به هم میریزم و میندازم گردن مخمل و پائیز پائیز میاد گونی گونی دلتنگی معمولی بقیه رو می‌ذاره تو اتاق کنار تخت سرشو میندازه پائین و پریشون و ناراحت بنا می‌کنه به رفتن انگار یواش پاهاشو می‌کشه و دلش نیست منتظره صداش کنم وقتی پائیز می‌رسه دم در بر میگرده و نگام می‌کنه باز به روی خودم نمیارم + میگه ((من پائیزما!تو علیرضای خوبی ،این بود قرارمون؟)) + میگه ((اگه باز یادم نیاد منم میشم پائیز معمولی)) - من جواب میدم ((آخه نیست)) - میگم ((تو پائیزی !نمی‌فهمی تقصیر خودته.)) - ((من که صدات نکردم خودت بعد تابستون گفتی میام یه کار مهم باهات دارم)) - ((وقتیم اومدی گفتی یادم نیست چیکار داشتم ولی نوک زبونم بود)) گونیشو می‌ذاره پشتش و از در میره بیرون + میگه (( حالا هستم. هی باز میام. شاید یادم افتاد)) #علیرضای_خوب / #پائیز_خاص پ ن : این دلنوشته رو به امید دکلمه توسط: علیرضا پوریوسف ( @alirezapurusef ) نوشتم. این نکته به این جهت ذکر شده که کمی مجبورش کنه با وجود مشغله های این روزهاش اگه وقت کرد یه امتحانی بکنه @sefidieshab #سفید_مثل_شب #پائیز #شعر #دلنوشته


No comments:

Post a Comment