
Friday, August 18, 2017
پر كن پياله را كاين آب آتشين ديريست ره به حال خرابم نميبرد اين جامها كه در پي هم ميشوند درياي آتش است كه ريزم به كام خويش گردآب ميربايد و آبم نميبرد من با سمند سركش و جادويي شراب تا بيكران عالم پندار رفتهام تا دشت پر ستارهي انديشههاي گرم تا مرز ناشناختهي مرگ و زندگي تا كوچه باغ خاطرههاي گريز پا تا شهر يادها ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نميبرد هان اي عقاب عشق! از اوج قلههاي مه آلود دوردست پرواز كن به دشت غمانگيز عمر من آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد آن بي ستارهام كه عقابم نمي برد در راه زندگي با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي با اينكه ناله ميكشم از دل كه : آب ... آب ... ديگر فريب هم به سرابم نمي برد پر كن پياله را فریدون مشیری
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment