Tuesday, August 15, 2017

انگار بویت در تمام قطار زیر آن آفتاب صبح پیچیده بود نمیدانم چه طور انگار میدانستم چیزی هست ک باید پیداش کنم واگن به واگن رفتم توی یکی از کوپه های خالی بالای جایی که چمدان هارو میدارن نزدیک سقف خوابیده بودی با شلوار جین و لباس راه راه و یک کلاه انگار انتظارت را داشتم آرام دستت را گرفتم و بوسیدم آرام برگشتی و من ترس همه وجودم را گرفت نمیدانستم کجاییم من آمده ام یا تو شاید هر دو رفته ایم برای همین ترسیدم که میخواهی چه بگویی مثل خورشید لبخند زدی گفتی علی من... بالاخره پیدایم کردی تمام وجودم گرم شد از همان بالا خودت را پرت کردی در آغوش من احساس گرمای روز احساس خوب خورشید همه جانم راگرفت نمیخواستم بیدار شوم اما چه کنم وقتی عمر خواب و رویا اینقدر کوتاه است #علیرضای_خوب #سفید_مثل_شب


No comments:

Post a Comment