بامدادم من خسته از باخویشجنگیدن خستهیِ سقاخانه وخانقاه و سراب خستهیِ کویر و تازیانه و تحمیل خستهیِ خجلتازخودبردنِ هابیل. دیری است تا دمبرنیاوردهام اما اکنون هنگامِ آن است که از جگر فریادیبرآرم که سرانجام اینک شیطان که بر من دستمیگشاید. و..... #احمد_شاملو #شعر برای دوم مرداد
No comments:
Post a Comment